تبلیغات
❤از بالا رفتن دست علی (ع) تا بالا رفتن سر حسین(ع) چه قدر فاصله است!؟!❤ به وبلاگ قیام عاشورا خوش آمدید با نظراتتان مارا همراهی کنید اللهم عجل لولیک الفرج قیام عاشورا - شعر مشهور محتشم کاشانی برای امام حسین(ع)

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.


باز این چو شورش است كه در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است‏


باز این چه رستخیز عظیم است كز زمین
بى نفح صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع مى‏كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامى ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست‏
این رستخیز عام كه نامش محرم است

درباره گاه قدس كه جاى ملال نیست
سرهاى قدسیان همه بر زانوى غم است

جن و ملك بر آدمیان نوحه مى‏كنند
گویا عزاى اشرف اولاد آدم است‏

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده كنار رسول خدا حسین‏

..............

ادامه شعر در ادامه مطلب

بند دوم

كشتى شكست خورده طوفان كربلا
در خاك و خون طبیده میدان كربلا

گر چشم روزگار برو زار مى‏گریست
خون مى‏گذشت از سر ایوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابى بغیر اشك
ز آن گل كه شد شگفته به بستان كربلا

از آب هم مضایقه كردند كوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و میمكید
خاتم ز قحط آب سلیمان كربلا

زان تشنگان هنوز بعیوق مى‏رسد
فریاد العطش ز بیابان كربلا

آه از دمى كه لشكر اعداد نكرد شرم
كردند رو بخیمه سلطان كربلا

آندم فلك بر آتش غیرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد


بند سوم

كاش آنزمان سرادق گردون نگون شدى‏
وین خر گه بلند ستون بى ستون شدى‏

كاش آنزمان درآمدى از كوه تا بكوه
سیل سیه كه روى زمین قیر كون شدى‏

كاش آنزمان ز آه جهان سوز اهلبیت‏
یك شعله برق خرمن گردون دون شدى‏

كاش آنزمان كه این حركت كرد آسمان
سیماب وار گوى زمین بى سكون شدى‏

كاش آنزمان كه پیكر او شد درون خاك‏
جان جهانیان همه از تن برون شدى‏

كاش آنزمان كه كشتى آل نبى شكست
عالم تمام غرقه دریاى خون شدى‏

آن انتقام گرنفتادى بروز حشر
با این عمل معامله دهر چون شدى‏

آل نبى چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند


بند چهارم

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا بسلسله انبیا زدند

نوبت با ولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتى كه بر سر شیر خدا زدند

آن در كه جبرئیل امین بود خادمش‏
اهل ستم به پهلوى خیرالنسا زدند

بس آتشى ز اخگر الماس ریزه‏ها
افروختند و در حسن مجتبى زدند

وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود
كندند از مدینه و در كربلا زدند

و ز تیشه ستیزه در آن دشت كوفیان
بس نخلها ز گلش آل عبا زدند

پس ضربتى كزان جگر مصطفى درید
برحلق تشنه خلف مرتضى زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم كبریا زدند

روح الامین نهاده بزانو سر حجاب‏
تاریك شد زدیدن آن چشم آفتاب‏


بند پنجم

چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیك شد كه خانه ایمان شود خراب‏
از بس شكستها كه باركان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان زغبار زمین رسید

باد آن غبار چون بمزار نبى رساند
گرد از مدینه بر فلك هفتمین رسید

یكباره جامه درخم گردون به نیل زد
چون این خبر بعیسى گردون نشین رسید

پر شد فلك زغلغله چون نوبت خروش
از انبیا بحضرت روح الامین رسید

كرد این خیال و هم غلط كاركان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال‏
او در دلست و هیچ دلى نیست بیملال‏


بند ششم

ترسم اجزاى قاتل او چون رقم زنند
یكباره بر جریده رحمت قلم زنند

ترسم كزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدر آید ز آستین
چون اهلبیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمى كه با كفن خون چكان ز خاك
آل على چو شعله آتش علم زنند

فریاد از آن زمان كه جوانان اهلبیت
گلگون كفن بعرصه محشر قدم زنند

جمعى كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تیغ به صید حرم زنند

پس برسنان كنند سریرا كه جبرئیل‏
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل‏


بند هفتم

روزى كه شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه بر آمد ز كوهسار

موجى بجنبش آمد و برخاست كوه كوه
ابرى ببارش آمد و بگریست زار زار

گفتى تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتى فتاد از حركت چرخ بیقرار

عرش آنزمان بلرزه در آمد كه چرخ پیر
افتاد در گمان كه قیامت شد آشكار

آن خیمه‏اى كه گیسوى حورش طناب بود
شد سرنگون زباد مخالف حباب وار

جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئیل‏
گشتند بى عمارى محمل شتر سوار

با آنكه سر زد آن عمل از امت نبى
روح الامین زروح نبى گشت شرمسار

و انگه ز كوفه خیل الم روبشام كرد
نوعیكه عقل گفت قیامت قیام كرد


بند هشتم

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهة فكند
هم گریه بر ملایك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئى از دشت پا كشید
هر جا كه بود طایرى از آشیان فتاد

شد وحشتى كه شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهلبیت بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاى كارى تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیكر شریف امام زمان فتاد

بى اختیار نعره هذا حسین زو
سر زد چنانكه آتش از و در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدینه كرد كه یا ایها الرسول‏


بند نهم

این كشته فتاده بهامون حسین تست‏
وین صید دست و پا زده در خون حسین تست‏

این نخل‏تر كز آتش جان سوزتشنگى‏
دود از زمین رسانده بگردون حسین تست‏

این ماهى فتاده بدریاى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست‏

این غرقه محیط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسین تست‏

این خشك لب فتاده دور از لب فرات‏
كز خون او زمین شده جیحون حسین تست‏

این شاه كم سپاه كه با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین تست

این قالب طپان كه چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین تست

چون روى در بقیع بزهرا خطاب كرد
وحش زمین و مرغ هوا را كباب كرد


بند دهم

كاى مونس شكسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیكس و بى آشنا ببین

اولاد خویش را كه شفیعان محشرند
در ورطه عقوبت اهل جفا ببین

در خلدبر حجاب دو كون آستین فشان‏
و اندر جهان معصیبت ما بر ملا ببین

نى نى ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهاى گشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاى سروران همه بر نیزه‏ها ببین‏

آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام
یك نیزه‏اش زدوش مخالف جدا ببین‏

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان بخاك معركه كربلا ببین

یا بضعة الرسول ز ابن زیاد داد
كو خاك اهلبیت رسالت بباد داد


بند یازدهم

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه از ین حرف سوزناك‏
مرغ هوا و ماهى دریا كباب شد

خاموش محتشم كه از ین شعر خونچكان‏
در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه از ین نظم گریه خیز
روى زمین با شگ جگرگون كباب شد

خاموش محتشم كه فلك بسگه خون گریست‏
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب‏
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسین‏
جبریل را زروى پیمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائى چنین نكرد
بر هیچ آفریده جفائى چنین نكرد


بند دوازدهم‏

اى چرخ غافلى كه چه بیداد كرده‏اى‏
وزكین چه‏ها در ین ستم آباد كرده‏اى‏

پر طعنت ابن بس است كه با عترت رسول‏
بیداد كرده خصم و تو امداد كرده‏اى‏

اى زاده زیاد نكرده است هیچ گه
نمرود این عمل كه تو شداد كرده‏اى‏

كام یزید داده‏اى از كشتن حسین
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‏اى

بهر خسى كه بار درخت شقا و تست
در باغ دین چه با گل و شمشاد كرده‏اى‏

با دشمنان دین نتوان كرد آنچه تو
با مصطفى و حیدر و اولاد كرده‏اى‏

حلقى كه سوره لعل لب خود نبى برآن
آزرده‏اش به خنجر بیداد كرده‏اى‏

ترسم تو را دمى كه به محشر برآورند
از آتش تو رود به محشر درآورند

 محتشم كاشانى



برچسب ها: شعر، امام حسین(ع)، محتشم کاشانی، ادبیات عاشورایی،

تاریخ : چهارشنبه 15 دی 1395 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : ساجده حمیدپناه | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.